دوشنبه 10 اسفند 1388
قصه ما به سر نمی رسد  
در شبی سرد و زمستانی که باران می بارید، خاله پیرزن در خانه کوچک خود نشسته بود که صدای در به گوش رسید. پشت در محمد علی توقیف بود. خاله پیرزن او را راه نداد و گفت خوشحال نباش. در نهایت ما میزبانیم و تو مهمان ناخوانده. حتی اگر خودت را لوس کنی و بگویی ... بذارم برم ؟ به تو خواهیم گفت حتما برو. همین حالا برو. چرا که ما ماندنی هستیم و تو رفتنی.
قصه ما به سر نمی رسد...

5 بعد از ظهر - 10 اسفند 1388

 
 
 
نام:
ایمیل:
وب سایت:
پیغام:
از این پنجره ها سرک کشیده اند:        

کل بازدید ها: 799083
کل بازدید کننده ها: 120821
بازدید امروز: 728
بازدید کننده های امروز: 91
بازدید دیروز: 875
بازدید این صفحه: 5279